حمد الله مستوفى قزوينى
280
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
سگاليد با هركسى زين سَخُن * دگرگونه هريك فگندند بُن على گفت : « چندين چه پيچى از اين ؟ * رها كن ورا ، ديگرى كُن گزين 5925 نه جز او دگر زن نكوروى نيست * دگرخواه اگر در دلت زو شكيست » ازاينروى با مرتضى عايشه * نبُد بعد از آن باصفا عايشه عمر اينچنين گفت : « در كار او * مكن هيچ باور از اين گفتوگو نه منّت نهادت در اين دادگر * كه زايندگان « 1 » ترا سربهسر ز بد داشتم تا به حوّا نگاه « 2 » * چرا اوفتادت كنون اشتباه ؟ 5930 چو نزديك يزدان نبود اين روا * كه باشد يكى مادر بد تُرا چگونه روا دارد اى پرخرد * كه محبوبهء تو كند كارِ بد تنى كآن به لمست رسد يك نفس * ندارد جهنم بر او دسترس زنى كو بود روز و شب دربرت * چگونه در او مىشود باورت كه يزدان كند دوزخ او را مقرّ * چو بدكاره را نيست ز آتش گذر 5935 در اين تُهمت او را گناهى مگير * كه مردم ز تهمت ندارد گُزير » پس از اهل خانه سرِ انجمن * بپرسيد احوالِ آن پاكتن اسامه چنين گفت : « از اين نيكزن * نديدم بدى ، نه شنيدم سخن به كردار و گفتار از او زشتكار « 3 » * نه اندر نهان خاست « 3 » و نه آشكار توانم براين كار سوگند خَوْرد * چرا دل از اين داشت بايد به درد ؟ » 5940 كنيزك كه بودش بُرَيْرَه به نام * چنين گفت پيش خديو انام : « نديدم در اين نيكزن بد جز آن * كه وقتى شبى خواستم پُخت نان چو كردم خمير آرد ، گفتم به دو : * نگهدار تا من كنم جُستوجو فراز آورم هيمه ، سوزم تنور * برفتم ز نزديك او دير و دُور بخفت او ، كه آرْدِ مرا گوسفند * بخورد و از آن شد دلم دردمند » 5945 چو هركس همىگفت نيكى ورا * بر او گرمتر شد دل مصطفى سوى عايشه شد خديوِ انام * چنين گفت او را بَرِ باب و مام كه : « كس بىگناه آشكار و نهان * نبود و نباشند اندر جهان
--> ( 1 ) ( ب 5928 ) . در اصل : كه را ؟ ؟ ؟ دكان . ( 2 ) ( ب 5929 ) . در اصل : ز ؟ ؟ ؟ د داش ؟ ؟ ؟ م بانحوا بكاه . ( 3 ) ( ب 5938 ) . در اصل : او رستكار ، . . . نهان حاست .